|
سقا خانه ساقی لب تشنه
|

چرا اي غرق خون از خاك صحرا برنميخيزي
حسين آمد به بالينت تو از جا برنميخيزي
خيام كودكان خالي از آب است و پر از افغان
چرا سقاي من از پيش دريا برنميخيزي
منم تنها و تنهاي عزيزانم به خون غلطان
چرا بر ياري فرزند زهرا برنميخيزي
شكست از مرگ تو پشتم، برادر داغ تو كشتم
كه ميدانم دگر از خاك صحرا برنميخيزي
به دستم تكيه كن، برخيز با من در بر زهرا
چو ميبينم زبيدستياست كه از جا برنميخيزي
تا تو بودي خيمهها آرام بود
دشمنم در كربلا ناكام بود
تا تو بودي من پناهي داشتم
با وجود تو سپاهي داشتم
تا تو بودي خيمهها پاينده بود
اصغر شش ماهة من زنده بود
تا تو بودي خيمهها غارت نشد
بعد تو كس حافظ يارت نشد
تا تو بودي چهرهها نيلي نبود
دستها آمادة سيلي نبود
تا تو بودي دست زينب باز بود
بودنت بهر حرم اعجاز بود
اي امير لشكر خون خدا
اي علمدار سپاه كربلا
اي خجل آب فرات از روي تو
خون چكد از دست و از بازوي تو
از جنان آمد كنار علقمه
تا در آغوشت بگيرد فاطمه
مانده بر روي زمين دست و علم
از عطش سوزد دل اهل حرم
يا ابوفاضل به يادت علقمه
شد زيارتگاه آل فاطمه
بوسه بر دستت علي بنشاندهاست
حق تو را بابالحوائج خواندهاست
از مي كوثر لبت سيراب شد
آب هم از شرم رويت آب شد
شور عاشورائيان از نام توست
مستي مستان زفيض جام توست
پس فرو باريد بر او تير تيز
مشك شد بر حال او اشكريز

كس نديده در عجم يا در عرب
هيچ سقايي بميرد تشنه لب
چرا كوفيان جمله كف ميزنيد
چرا مَشك من را هدف ميزنيد
حسينجان زآهت مسوزانيم
به سوي حرم برمگردانيم
ببين اشك من راه صحرا گرفت
ببین علقمه بوی زهرا گرفت
اگر تشنهام مست جام توأم
تو مولايي و من غلام توأم
